
روز وصل دوستداران یاد باد
یـاد بـاد آن روزگـاران یاد بـاد

یك سال از مرگ پیشیخنگه گذشت.
خورشید و ماه بارها و بارها برآمدند و فرو شدند. ستارهها درخشیدند و باز خاموش شدند. دشت و صحرا غرق سبزه و گل شد و باز خشكید و زرد شد. هوای سوزندهی تابستان بدل به سوز سرمای زمستان شد. برف آمد و باران بارید.
این همه گذشت بی آنكه پیشی خنگه در كنار ما باشد. نه از گرمای خورشید در سایهای لمید نه در نور سرد مهتاب به گشت و گذار رفت. نه چشم در چشم ستارهها شد، نه باد در موهای نرم و انبوهش لغزید. نه در صحرای سبز دوید و نه بر برگهای زرد پاییز قدم گذاشت. نه در هرم تابستان از ظرف ایوان ما آبی نوشید و نه در برف زمستانی جای پاهای كوچكش بر برف ایوان ما افتاد.
یك سال گذشت و باز هم میگذرد. باز روزها میگذرد و میگذرد: یك سال، صد سال، هزار سال، صد هزاران سال، میلیونها سال، میلیاردها سال، ...
همه میرویم، رفتن مایهی افسوس نیست. اما پیشیخنگه میتوانست قدری بیشتر زندگی كند. ای كاش قدری بیشتر در كنار ما میماند. ای كاش لااقل بعد از زمستان سرد، بهار را میدید و بعد میرفت.
دریغ پیشیخنگه ...
دریغ پیشیخنگه ...
اینها برخی از ترینهای بنده حقیر است كه جهت اطلاع دوستان در زیر میآید. در صورتی كه مواردی یا گزینههای دیگری به ذهنم برسد بعدن در پینوشت خواهم آورد (شما هم اگر مورد یا سوآلی به ذهنتان رسید در نظرات بنویسید):
بهترین شاعر كلاسیك: حافظ
بهترین شاعر نوپرداز: فروغ فرخزاد، احمد شاملو
بهترین طنزپرداز ایران: عبید زاكانی
بهترین كتاب داستان: شازده كوچولو
تكاندهندهترین كتاب: عصبیت و رشد آدمی (كارن هورنای)
بهترین نقاش جهان: میكلانژ
بهترین مجسمهساز جهان: میكلانژ
بهترین كاریكاتوریست دنیا: میخاییل زلاتوفسكی، كینو، رونالد سیرل
بهترین خوشنویس: میرزا غلامرضا اصفهانی
بهترین آهنگساز باروك: یوهان سباستین باخ
بهترین آهنگساز كلاسیك: بتهوون
بهترین خوانندهی زن پاپ ایرانی: مرحوم هایده
بهترین خوانندهی مرد پاپ ایرانی: سیاوش قمیشی
بهترین خوانندهی زن پاپ خارجی: شانیا توآین، سلین دیون
بهترین خوانندهی مرد پاپ خارجی: كریس دی برگ
بهترین گروه پروگرسیو راك: پینك فلوید
بهترین گروه آلترناتیو راك: كرنبریز
بهترین گروه متال: متالیكا
بهترین خوانندهی مرد فرانسوی: سالواتوره آدامو
بهترین خوانندهی زن فرانسوی: پاتریشیا كاس
بهترین خوانندهی اسپانیایی: مالو
بهترین خوانندهی لهستانی: دودا
بهترین بازیگر زن ایرانی: ترانه علیدوستی
بهترین بازیگر مرد ایرانی: پرویز پرستویی
زیباترین بازیگر زن ایرانی: افسانه پاكرو، مهتاب كرامتی
زیباترین بازیگر مرد ایرانی: بهرام رادان
بهترین فیلم ایرانی: درخت گلابی (داریوش مهرجویی)
بهترین كارگردان ایرانی: داریوش مهرجویی
بهترین بازیگر زن خارجی: كیت بلنشت
بهترین بازیگر مرد خارجی: رابرت دونیرو، تام هنكس
محبوبترین بازیگر مرد خارجی: ویگو مورتنسن
محبوبترین كمدین خارجی: آدام سندلر
زیباترین بازیگر زن خارجی: چارلیز ترون، جوواننا متزوجورنو، ایمی آدامز
زیباترین بازیگر مرد خارجی: لئوناردو دیكاپریو
خوشتیپترین بازیگر زن خارجی: مونیكا بلوچی
خوشتیپترین بازیگر مرد خارجی: جورج كلونی
بهترین فیلم خارجی: دریای درون
تكاندهندهترین فیلم خارجی: سقوط (Downfall)
محبوبترین فیلم خارجی: ارباب حلقهها
بهترین كارگردان خارجی: استیون اسپیلبرگ، برناردو برتولوچی
زیباترین مانكن (/ مدل) زن: آنا بیتریز باروس
بهترین غذا: كلهپاچه، سبزیپلو با ماهی شوریده، چلوكباب كوبیده
خوشمزهترین میوهها: خربزه، انار
خوشمزهترین تنقلات: پستهی خام، بادام هندی، لواشك سیب (مال شركت گلین)
بهترین سرگرمی: تماشای فیلم
لذتبخشترین فعالیت در شبانهروز: خواب
بهترین بازی كامپیوتری: مكس پین
بهترین جای دنیا: دارآباد
بهترین شركت صوتی تصویری: سونی
بهترین سازندهی دوربین عكاسی: كنون (كانون)
بهترین مارك لوازمالتحریر: فابر كاستل
محبوبترین نوشتافزار: مداد سیاه
بهترین نوع پاككن: استابیلو (Exam Grade)
بهترین آدم روی زمین: محمد نبوی (دوست عزیز. زبانشناس و مترجم)
بهترین آدم زیر زمین: تقی لیان (پدرم)
زیباترین موجود زنده: گربه
زیباترین گل: رز زرد، ژرویرای قرمز
بهترین بوی دنیا: بوی گل شببو
زیباترین منظره: آسمان شب
بهترین ماه سال: اردیبهشت
محبوبترین سیاستمدار ایرانی: محمد خاتمی
محبوبترین سیاستمدار خارجی: نلسون ماندلا
بهترین كارتون دوران كودكی: سندباد
غمانگیزترین صحنهی برنامهی كودك: وفات عمو جغد شاخدار
اضافات:
لطیفترین صدای خواننده مرد: دمیس روسس، خولیو ایگلسیاس
الآن كه دزدكی رفته بودم تو ایوون خونه تا سیگار بكشم، مثل همهی شبای سرد دیگه یاد گربهها افتادم: گربهها چه جوری این سرما رو تحمل میكنن؟ من چی كار میتونم براشون بكنم؟
به ذهنم رسید كه شاید روزی برسه كه ما آدما اون قدر زمین رو برای خودمون زیبا كرده باشیم كه به فكر بیفتیم كه دنیا رو برای بقیهی موجودات هم زیباتر كنیم. شاید روزی برسه كه ما آدما به این نتیجه برسیم كه میتونیم زندگی رو برای بقیهی موجودات زنده هم دلپذیرتر كنیم. روزی كه برای گربهها خونههای گرم زمستونی درست كنیم و همهی گربهها رو مهمون خودمون بدونیم. خب، شاید «مهمون» اصطلاح خیلی خوبی نباشه، چون یه جوری انگار داریم میگیم ما مالك كرهی زمینایم و بقیهی موجودات مهمون مان. شاید بهتر باشه بگیم كه همهی گربهها رو دوست خودمون بدونیم. یا یه عضوی از خانوادهی بزرگ موجودات زمین. روزی كه آدما دوباره به یاد بیارن كه «حیوون» فحش نیس، چون خودشون هم یه جور حیوونن. یه حیوون باهوش كه باید دست بقیه رو هم بگیره. یه حیوونی كه همهی حیونای قبل از اون لازم بودن تا اون در طی میلیونها به وجود بیاد.
نكتهی اضافه:
گاهی خودمم از بوی سیگار خودم حالم به هم میخوره. یه بچهی شیطونی به خانمی كه داشت سیگار میكشید گفت: «اگه سیگار بكشی دهنت بو میگیره و نمیتونی كسی رو ببوسی».
شاید ماها سیگار میكشیم چون میدونیم قرار نیست كسی رو ببوسیم.
از قبیله بیرون راندندش
چرا كه نمیتوانست از پی شكار بدود
یا از درخت بالا رود و میوهای بچیند،
چرا كه نه بر گردنش دندان خرسی بود
نه بر صورتش رد زخمی كهن؛
چرا كه مینشست و در ستارگان خیره میشد،
یا گربگان را نوازش میكرد.
رئیس قبیله
خرخركنان
تیزی تبر سنگی خود را به او نمود
و سینهی فراخ و بازوان سطبرش را برابر وی گرفت.
چشم هیچ كدام از مادگان او را نمینگریست.
پاكت سیگار و قرصهای اعصابش را در كیسهای نهاد
و آرام
دور شد.
□
میروم در گوشهای از جنگل
كنار صخرهای بلند؛
غاری میسازم،
سنگش از تبتبِ جاز
سنگریزههایش از نغمههای گیتار
گِلش از همهمۀ ویلنها.
روی پوستینی نرم میخوابم
و چشم میبندم.
در خلئی غلیظ شناور میشوم،
در هوای شرجی جنگل گرمسیر،
در بوی تند خاك و علف،
در جیغ میمونها و جغجغ طوطیها.
ـ ای كاش آدمی هرگز نمیتوانست سخن بگوید،
تا نتواند بیندیشد ـ
پس از این چه خواهد شد؟
یا طعمۀ خرسی گرسنه خواهم شد،
یا اسیر قبیلهای دیگر،
یا سرما از پایم در میآورد یا گرسنگی.
چه باید كرد؟
در غار خود نشست؟
یا پای در جنگل پرخطر نهاد؟
به سنگی شكسته مینگرم
كه به خنجری برنده میماند.
بهش گفتم: «من روزی سه چاهار نخ سیگار میكشم»
گفت: «لابد میخوای بگی سیگار بهت آرامش میده»
گفتم: «خب، آره»
حالا هر وقت سیگار میكشم به یاد تو میافتم،
ولی سیگار بهم آرامش نمیده.
ـ آخر چه قدر زود،
چه قدر زود
میروی؟
شقایق
با آن چشم درشت و سیاه
و مژههای بلند و درهمرفتهاش
نگاه عمیق و عاشقش را به من دوخت:
ـ خوشحالم
كه در این پهناور گیتی
جایی روییدم كه تو بودی،
و در این گسترهی جنونآور زمان
در زمانی شكفتم
كه تو را دیدم.
صورت سرخش چروكیده بود
و اندام باریك و هوسناكش
خمیده بود.
برگهایش
كرخت و پژمرده بودند؛
اما چشمش
چشمش
هنوز میدرخشید و میخندید.
نگاهم را از نگاهش دزدیدم.
برخاستم
بیآنكه چیزی بگویم یا دوباره نگاهش كنم.
رفتم
و آرام زیر لب گفتم:
چه نیكبختام
كه در جایی بودم،
كه تو بودی.
و چه كامیابام
كه در زمانی بودم،
كه تو بودی.
هوایی نه سرد و نه گرم،
آسمانی نه تاریك و نه روشن،
دلی نه غمگین و نه شاد.
□
نشستهام
روی سنگی سرد و مغرور
كه سالهاست
بیاعتنا به اطراف
با چهرهای آرام لمیده است.
واقواق خشك و خشن سگی به گوش میرسد.
پلكهای خستهی خورشید
كم كم دارد به روی هم میافتد.
زمین زیر لب
با صدایی بم و آهسته
آوازی كهن را زمزمه میكند
و جوهای وحشی بیقرار
چونان قبیلهای بدوی
در سكوتی مبهم
در رقصی سحرآمیز
میجنبند و سر میافشانند.
خارها
با ولع اندام بلند و نازك شقایقها را
میبلعند
و از سر كیف لبخندی به لب دارند
كه از پس آن
دندانهای چرك و زردشان پیداست.
گلریزههای زرد و آبی
بازی میكنند و فریاد میكشند
و صدای شیطنتهاشان
خواب كنگر بدخوی را آشفته میكند
كه بازوان مرتعش و عصبیاش را بر گرد خویش پهن كرده.
□
هوایی سرد، به سردی یأس،
آسمانی سرخ، به سرخی خون و عشق،
دلی عمیق و آرام، چون اقیانوسی ژرف از اعتماد.
قاصدك
پلكها را بر هم نهاد
و در شلیك نسیمی خنك
سر خود را به آسمان پاشید
و با خاك و هوا
در هم آمیخت.
پیشی ننه ـ حفظها الله ـ مدتی است كه برایمان دو عدد پیشیكوچولو آورده است. اولین پیشیای كه رؤیت شد بلافاصله توسط آبجیخانوم ما به نام نامی «پیشیقشنگه» نامیده شد (گربهی سمتچپی در عكس پایین). چند روزی بعد كاشف به عمل آمد كه پیشیقشنگه دختر است و ما بسی شاد شدیم، چون مدتها بود كه پیشیننه دائم گربهنره تحویل جامعهی گربهها میداد، از جمله پیشیملوسه و پیشیخنگه و پیشیتخمسّگ و غیره (عیب گربههای نر این است كه مثل مادهها با آدمیزاد الفت نمیگیرند و اگر هم بگیرند بعدن با هم بر سر قلمرو دعواشان میشود و بالاخره باید یكی میدان را خالی و عرصه را ترك كند).
ما اولش فكر میكردیم كه پیشیننه همین یك بچه را دارد، اما بعد از یكی دو روز سروكلهی پیشی بعدی هم پیدا شد. ملاحظه كردیم كه او نیز بسی خوشگل و هكوری پكوری است. خلاصه ماندیم كه اسم او را چی بگذاریم. مدتی بهش «اونیكی» و «پیشیزرنگه» و امثالهم میگفتیم، اما البته این اسامی به دل ما نمیچسبید.
مدتی مترصد بودم تا ببینم پیشیمان دختر است یا پسر تا تصمیم بگیرم اسمی باابهت برایش پیدا كنم یا یك اسم ملوسانه. متأسفانه تا به امروز موفق به كشف این معما نگشتهام (از بس گربهمان باحیاست و دائم دمش پایین است). حتا در فكرم بود كه به خاطر چشمان مكحولش (كه گویی خطچشم كشیده است) نام او را «نفرتیتی» یا «اخناتون» بگذارم! پژمان خان هم فرموده بودند كه به خاطر چشمان او اسمش را «شهلا»! هم میتوانی بگذاری و بعد هم یك سری اسمهای بیادبی پیشنهاد كردند كه نهایت بیذوقی و گربهستیزی خود را نشان دادند كه ما از نقل آن اسامی قبیحه معذوریم.
خلاصه امروز قبل از ناهار سری به ایوان زدم كه به قول خودم «پیشی سلام كنم». پیشیقشنگه و اونیكی كنار هم خوابیده بودند. اونیكی با دیدن ما پا به گریز نهاد ولی ما اندكی پیشیقشنگه را كه قدری با ما مأنوس گشته ناز و نوازش نمودم.
در هنگام صرف ناهار صحبت از پیشیها پیش آمد و صحبت این كه این یكی بیچاره هنوز اسمی ندارد. ما از مادرمان ـ كه مادر معنوی گربهها نیز میباشد ـ درخواست نمودیم «اونیكی» را به نامی نیكو مسمما سازد. مادرجان لختی اندیشید و بعد او را «پیشینازی» نامید. ما نیز بسی پسندیدیم و به افتخار این واقعهی مبارك این پست را نویسیدیم.
در ضمن این نامگذاری فرخنده را به محضر نازیبانو نیز تبریك عرض میكنیم.

امشب با یار شفیق پژمان خان ـ ادام الله افاضاته ـ سخنی میراندیم و از بیعنایتی یاران میگفتیم. ایشان چون دید كه همچی بگینگی دمغایم، بیتی از شیخ اجل فرمودند كه وقت ما خوش گشت. از آن جا كه زر نداشتیم كه این بیت غرا را به آب زر بنویسیم،عجالتن بر صحیفهی وبلاگ به قلم شنگرف رقم نمودیمش كه:
سعدی به در نمیكنی از سر هوای دوست
در پات لازم است كه خـار جفـا رود
عریانِ عریانم
با دست و پایی بسته
پیچیده در غل و زنجیر.
این جا كجاست؟
□
آفتاب چون دژخیمی
با سیلیهای پیاپی به هوشم آورد،
و تازیانهی اشعههای سوزندهاش را
به غیض و غضب بر پوست من فرود آورد.
به سختی
نفسم را بیرون دادم
و چشم گشودم.
سرم گیج بود و چشمم تار.
آرام آرام دیدم
كه زمین سراسر خار است
خار
خار
دریایی از خارهای درهمپیچیده،
تا افق بینهایت.
و زمین تفته
كه پوشیده از سنگهای برنده است
و روی آن
كژدم و هزارپا و رتیل
در هم میلولند.
در گوشه و كنار
چشمههای اسید میجوشند
جویهایی خرد
در همه جا جاری شدهاند
و بخاری گند و گزنده در هوا پراكنده است.
دستان بستهام میلرزند
و چشمان ناباور و ترسانم را
به این سو و آن سو می گردانم.
نفس نفس میزنم،
عمیق و سریع؛
و سینهام از هوای مهوّع و مسموم
پر و خالی میشود.
قدمی كوتاه بر می دارم
...
...
دندانهایم را از درد بر هم میفشارم.
سنگها
چون سگانی درنده
دندانههای خود را در پای من خلیدند
و خار
پنجه در پیكرم پیچید
و با نعرهای خشك
خطوطی سرخ و عمیق بر اندامم كشید.
خورشیدِ تند بیغروب
از ته حنجرهی سوزانش
ضجهای از شادمانی كشید.
ابری زرد و سیاه میگذرد.
ـ یعنی ممكن است،
دمی سایهای بر من بیفكند؟
ابر از كنار خورشید میگذرد
و بارانی از پارهشیشه بر من میبارد.
خون و عرق در هم آمیخت
و بر زمین سیاه و تشنه ریخت.
آه
هیچ كس نیست حتا
كه فریادهای مرا
از زخمهای این باران نابهنگام بشنود.
□
نه میتوان رفت
نه میتوان ایستاد.
نه همراهی هست
كه در همسخنیاش
ذرّهای از زجر ایستادن بكاهی
نه شبحی در دوردست
كه به امّید آن كه انسانی دیگر است
رنج خار و خارا
بر پای هموار كنی
□□□
آرام
دراز كشیدهام.
بر زمینی كه قدری خنكتر است.
گرچه خاك و دانههای سنگریزه
در زخمهای پشتم فرورفته است.
لبخندی از آرامش و درد بر لب دارم.
یادم نمیآید
كه چه وقت و چرا
آن تكه شیشه را از زمین برداشتم
و ذره ذره
خاك را كاویدم.
با چه لذتی آن تكه سنگ را
از دستهای خاك بیرون كشیدم.
از زیر ناخنهایم بر سنگ خون میچكید.
چنان در آن سنگ خیره شدم
كه گویی گل سرخی بود نامنتظره
كه از دستان معشوقی مشتاق
به دستم رسیده بود.
و با سنگ
ذره ذره خاك را كاویدم
و خارها را بریدم.
گورچالهای كندم
در خور قامت كوتاه خود
با سایبان و حصاری از خار.
□
دراز كشیدهام
با بدنی چاك چاك و دردناك.
چشم بر هم میگذارم.
نرم نرم
خواب در من رخنه میكند؛
و در برزخی میان امید و یأس
احساس میكنم
كه این جا
تا به ابد
خانهی من خواهد بود.
شعری برای شقایقی
كه گلبرگهای سرخش فروریخت
و ساقههای سبزش خشكید
و جمجمهی تهی و استخوانهای پوشالیاش
كنار جاده هنوز پابرجاست.
شعری برای دوستیای دیرین
كه بیصدا به پایان رسید
آن قدر بیصدا
كه خودمان هم نفهمیدیم.
شعری برای خودم
كه نیمهشبها
ـ شبها و شبها ـ
به روزهایی كه رفتهاند فكر میكنم
و روزهایی كه
ممكن است بیایند.
شعری برای دوستم
كه ناگهان مرد:
گربهای كنجكاو و آرام.
و وقتی در گور كوچكش
خاك رویش میریختم
چشمهای روشن و درخشانش
هنوز باز بود.
شعری برای «هنر»
كه مانند مرهمی است
برای روح تاولزدهی من.
و هزاران هزار شعر
برای تو
كه لحظه لحظه دوستت داشتهام
بی آن كه توانسته باشم
به زبان بیاورمش.
خرد و خراب و رخوتناك
زیر باران بیحوصلهی بهاری
با آسمان تیره و تهی
و صفیر خودروهای كلافه
با نفسنفسهای سینهی خسته.
ـ بروم،
گوشهای،
روی زمین خیس بنشینم
كنار جویی آگنده از لای و لجن،
یا همین جا،
روی اسفالت.
سری گیج و دلی آشوب
دستی سرد و ذهنی سوزان
و قلبی
تنگ و تلخ
كه نالان و ملول میتپد.
ـ بروم،
گوشهای،
رو به سقف نمناك آسمان بخوابم،
زیر همهمهی كلاغها و نالهی باد.
سرم را میگذارم روی شانهی سروی
كه بیصدا گریه میكند؛
من نیز با او میگریم.
ـ همین جا،
همین جا میخواهم دراز بكشم،
پیش همین سرو
كنار این بنفشههای نحیف
و سرم را روی ساقهای لاغر لالههای شرمگین بگذارم،
چشمهایم را ببندم
و به عمیقترین خواب دنیا فرو بروم.
ناگهان در خود مچاله میشوم
...
بوی تلخ سیگار و عطر گس علف
در حنجرهام پیچید،
و با نغمهی چكاوكی سرخوش و جكجك گنجشككانی شنگول
در هم آمیخت.
كلاغی به تردید در من مینگرد.
خورشید مهربانانه میتابد،
و درختان نیمهعریان
اندام هوسناك خود را به سينهی باد میسایند.
گربهای
نرم و خرامان از روبهرو میآید:
ـ سلام
ـ سلام؛
و میگذریم.
پسرخالهی نازنین من، سد مهدی، كه به همین تازگی سایهی پدر از سرش كم شد (اواخر اسفند)، من را به سفری بس دور و دراز به سبك خودش فراخواند. ابتدائن یكی دو روزی را برای دستگرمی رفتیم شمال. وقتی از شمال برگشتیم، ساعت حدود هفت و هشت دوشنبهشب (دهم فروردین) بود. تجدید قوایی كردیم و ساعت دوازده همان شب به سمت جنوب ایران، به قصد اهواز، به راه افتادیم.
سد مهدی در سفر سبك خاصی دارد كه میشود به قیاس فیلمهای ژانر جادهای، آن را «جادهای» نامید. در این روش شما اكثر اوقات را در ماشیناید، حالا یا در حال حركتاید یا در حال خوابید!
خلاصه به سمت قم راه افتادیم و هوا رفته رفته سرد شد. قم را كه به طرف اراك حركت كردیم بارانی سیلآسا شروع به باریدن كرد كه كف ما برید. اما این تازه آغاز ماجرا بود؛ كمكم سروكلهی برف هم پیدا شد و ما هر چه به اراك نزدیكتر شدیم برف شدیدتر و شدیدتر شد، تا جایی كه شدت بارش برف نمیگذاشت بیشتر از دو سه متر جلوتر را ببینیم. نور چراغ ماشین هم به برفهای هجومآورنده و پیچنده میتابید و حالتی پدید میآمد كه آدم را هیپنوتیزم میكرد.
خلاصه با هزار مصیبت نزدیكهای صبح به اراك رسیدیم. اراك هم سرد و برفی بود. گشتی زدیم و كلهپزیای یافتیم و كلهپاچهی مبسوطی خوردیم. بعد گوشهی دنجی پیدا كردیم و ماشین را پارك كردیم و حدود چهار ساعت در ماشین خوابیدیم.
از خواب كه بلند شدیم با آن وضع هوا مردد بودیم كه برویم یا برگردیم. گفتیم علیالله برویم. چون هنوز اثر كلهپاچهی صبحگاهی باقی بود بدون صرف غذا به سمت استان لرستان حركت كردیم. از بروجرد گذشتیم و حوالی عصر به خرمآباد رسیدیم. در آنجا شش سیخ كوبیده و پنج سیخ دل بر بدن زدیم و سپس به طرف خوزستان راهی شدیم.
عجب مسیر قشنگی داشت خرمآباد به خوزستان. فك من و پسرخاله افتاده بود از بس مناظر محیرالعقول و غریب دیدیم و شگفتی كردیم و تحیر نمودیم. متأسفانه پسرخاله اهل ایستادن و توقف نیست و من نتوانستم عكسی از آن مناظر دلانگیز بگیرم. هر چند عكس ذرهای از لطف آن چشماندازهای دلانگیز را به همراه نخواهد داشت.
خلاصه، پس از بسی تفرج در جادههای پیچاپیچ كوهستانی، به پلدختر و بعد به اندیمشك رسیدیم و چون تقریبن سیر بودیم،گوشهای پارك كردیم و از حدود ده شب تا یازده صبح فردا را یككله خوابیدیم و جانی گرفتیم. بعد به سمت اهواز حركت كردیم. حوالی ظهر رسیدیم اهواز و زرشكپلو مرغی خریدیم و نزدیكیهای كارون بر بدن زدیم (به به).

تصویری از كارون
بعد رفتیم یك كمكی سوغاتی موغاتی خریدیم (مقداری شیرهی خرما و ارده و از این چیزها). پسرخالهجان هم یك حمامكی رفت و باز راه افتادیم، این بار به سمت شهركرد كه از آنجا برویم اصفهان. از باغملك و ایذه گذشتیم و در بین جادههای كوهستانی به جایی رسیدیم كه ناگهان جاده تمام میشد! معلوم شد جادهی اصلی را برای احداث سد و اصلاح راهها بستهاند. با نگهبانان آنجا صحبت كردیم. گفتند این راه بسته است، اما اگر بخواهید بروید میتوانید، ولی راه یازده كیلومتر خاكی است، و باید تعهد هم بدهید كه اگر اتفاقی افتاد مسئولیتش با خودتان است، والا شانزده كیلومتر برگردید و از راه دیگری به شهركرد بروید.
سید كه حوصلهی برگشتن نداشت تعهدی داد و راه افتادیم. منتها گفتند كه اگر اصفهان میخواهید بروید از شهركرد نروید ، بروید لردگان و از آنجا بروید اصفهان. آقا ما راه افتادیم. نه تابلویی، نه علامتی، رفتیم، رفتیم، رفتیم. رفتیم تو پیچ و واپیچ كوههای تاریك و مخوف، هیچ جنبندهای دیده نمیشد، نه نوری، نه چراغی. كسی هم نبود كه ازش سوآل كنیم. جاده هم درب و داغان. هر چه صبر كردیم كه جاده درست شود دیدین نه خبری نیست. راه هم به كورهراههای بین روستاها میخورد. خلاصه بعد از حدود یك ساعت و نیم رفتن یك ماشین دیدیم و شرح ما وقع را بهشان گفتیم. گفتند كجای كارید! این راه را كه دارید میروید میرسد به شط! بعد باید تا صبح صبر كنید كه لنج بیاید و شما را ببرد اهواز! به صلاحتان است كه همین راهی را كه تا حالا آمدهاید مثل پسر خوب برگردید!
ساعت حدود یازده شب شده بود. نالان و غران برگشتیم؛ با هزار ترس از گم شدن مجدد، پرسانپرسان راه لردگان را پیدا كردیم و بالاخره دوباره توی جاده افتادیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم تا هار و هوروت و گرسنه رسیدیم بروجن. چند تا مغازهی سرراهی باز بودند. رفتیم قدری پنیر تازهی بینمك خریدیم (عجب چیز كرهای بود) و با چای شیرین زدیم تو رگ و جانی گرفتیم. من قدری هم كشك خشك خریدم (بیشتر به خاطر خواهرزادهام تینا كه تا به حال كشك خشك ندیده بود). بعد دوباره راه افتادیم سمت اصفهان. دمدمهای صبح بود كه رسیدیم و چون كلهپاچهی خونمان پایین آمده بود دلی از عزا در آوردیم و بعد دوباره خوابیدیم تا حدود دو بعد از ظهر. پنجشنبه بود و سیزدهبهدر و كنار زایندهرود غلغلهای بود.

سیوسهپل
رفتیم مرغ بریانی خریدیم و در پارك كنار رودخانه میل فرمودیم (جایتان خالی خیلی چسبید). از بالای زایندهرود پیاده راه افتادیم و تا پل خواجو رفتیم و عكس انداختیم.

پل خواجو
بعد سوار تاكسی شدیم و رفتیم میدان نقش جهان. مقداركی سوغاتی خریدیم. كللی هم عكسهای خوشگلخوشگل از دو تا مسجد دور میدان انداختم، اما بعد متأسفانه باتری دوربینم تمام شد و هوا هم تاریك شد.

مسجدی كه اسمش را نفهمیدم

بخشی از ورودی همان مسجد

بخشی از مسجد شیخ لطفالله
بعد پیاده راه افتادیم تا بالای سیوسهپل رفتیم و سوار شدیم به سمت قم. سر راه از كاشان هم رد شدیم. به قم كه رسیدیم كمی سوهان خریدیم و باتری سید هم دیگر تمام شد. آمدیم یكی دو ساعتی بخوابیم. وقتی بلند شدیم دیدیم هشت صبح است و یك شش ساعتی هست كه خوابیدهایم. راه افتادیم و ده و یازده جمعه بود كه رسیدیم به تهران.
این بود گزارش مشروح سفر بندهی حقیر. امیدوارم كه عكسهای قشنگی كه گذاشتهام ملالت خواندن خزعبلاتم را كم كرده باشد.

پیشیخنگه هم رفت ... .
امروز (دوشنبه، ۲۸ بهمن) برادرزادهم، میلاد، اومد و گف كه دیشب سر راه، جنازهی یه گربه رو دیده كه شكل پیشیخنگه بوده.
پیشیخنگه چند ماهی بود كه دیگه پیش ما نبود. پیشیملوسه كه گردنكلفت شده، زده بود از قلمرو خودش بیرونش كرده بود.
ناهارو كه خوردم با خواهرزادهم، تینا، رفتیم یه تحقیقی دربارهی مرگ پیشیخنگه بكنیم. چیزی ندیدیم. به میلاد زنگ زدم و جاشو ازش پرسیدم. میلاد گفت ما دیشب چالش كردیم. بعد اومد و جای دفنشو نشونم داد. طی اقداماتی پلیسی گربههه رو نبش قبر كردم. خوشبختانه گربه رو لای كارتون گذاشته بودن كه باعث شد من بتونم جسدو شناسایی كنم و مطمئن بشم كه جسد متعلق به خود پیشیخنگهس. از ظواهر امر این جوری پیدا بود كه با ماشین تصادف كرده و سرش آسیب دیده.
از اون جایی كه چالش كرده بودن درش اووردیم. با خودم گفتم كجا چالش كنم كه بعدن گور به گورش نكنن، به این فكر افتادم كه ببرمش زیر دكل برقی كه نزدیك خونمونه دفنش كنم، چون اولن اون جا حریم دكله و احدالناسی نمیتونه كاریش كنه، دومن این كه دكل عین یه برج آرامگاه بر فراز مزار پیشیخنگهس.
اونجا براش یه قبر كندیم و خاكش كردیم. رو قبرشم دو تا سنگ بزرگ گذاشتیم.

میلاد كنار قبر پیشیخنگه
نمیدونم چی بگم. از مردنش كللی غصه خوردم. هر چند كه این اواخر كمتر دیده بودمش. آخرین بار یكی دو هفته پیش تو محله دیدمش. اولش یه خرده از من فاصله میگرفت، اما بعد یخش آب شد و اومد جلوی پام. با كفشم زیر گلوشو یه خرده خاروندم. دنبالم اومد. همین جوری كه راه میرفت هی مییومد جلوی پای من میپیچید و تا یه جایی كه ظاهرن آخر مرز قلمروش بود همراهم اومد.

پیشیخنگه هنوز سهسالش هم نشده بود. هنوز میتونست كللی زندگی كنه، اما خب سرنوشتش این بود. اون رفت. منم یه روز میرم. همهی ما كه الآن زندهایم یه روز میمیریم و در آیندهی نه چندان دوری یاد و خاطرهمون هم از بین میره. اما من تا هستم یادم نمیره كه ما دو تا موجود زنده بودیم كه رو این كره خاكی چند روزی رو در كنار هم با صلح زندگی كردیم.
ما دو تا دوست بودیم، مث شازده كوچولو و روباه، من پیشیخنگه رو اهلی كرده بودم و اونم منو اهلی كرده بود.

«لحظهی جدایی كه نزدیك شد روباه گفت: ـ آخ! نمیتوانم جلو اشكم را بگیرم.
شهریار كوچولو گفت: ـ تقصیر خودت است. من كه بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت كنم.
روباه گفت: ـ همین طور است.
شهریار كوچولو گفت: ـ آخر اشكت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: ـ همین طور است.
ـ پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: ـ چرا، واسه خاطر رنگ گندم».

برای من دنیا با پیشیخنگه جای زیباتری برای زندگی بود.
یادش به خیر.
دیشب فیلم «سفید» كیشلوفسكی رو دیدم. بعد اومدم تو اینترنت یه چن تا نقد در موردش بخونم. تو یكی از نقدا به دو صحنهی درخشان و تأثیرگذار تو این فیلم اشاره كرده بود.
من میخوام به یه همچین صحنههای خاص و تأثیرگذاری در همهی هنرا بگم «بیتالغزل».
تو فرهنگ بزرگ سخن در معنای «بیتالغزل» نوشته: «بیتی در یك غزل كه از ابیات دیگر زیباتر و دلپذیرتر باشد؛ بیت برگزیدهی غزل؛ شاهبیت غزل»؛ و بعد این بیت حافظو به شاهد اوورده: شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است/ آفرین بر نفس دلكش و لطف سخنش.
منظور من از بیتالغزل یه بخش كوچیكی از یه اثر هنریه كه گرچه بقیهی اجزای اون اثر هم زیبان، اما این بخش به طور خاصی تو چشم میزنه و خودشو نشون میده.
به نظر من همهی هنرمندای بزرگ صاحب بیتالغزلهای خاص خودشونن، و اصولن یكی از مشخصههای كار نوابغه و اوج هنرنمایی اوناس.
مثلن تو موسیقی اول سمفونی پنج بتهوون، یا بخش كرال آخر سمفونی نهش بیتالغزلن. یا تم اصلی فورالیزهش نمونهی اعلای بیتالغزله.
یا مثلن این قطعه از تابلوی «آفرینش آدم» از میكلانژ بیت الغزل اونه:

اينم كل اثر:

عكس از سایت www.artchive.com
تو شاعرا حافظ نمونهی خوبیه. گرچه اون جوری كه خودش میگه همهی شعراش بیتالغزل نیس، اما بیتالغزل هم زیاد داره. شعرای بزرگ دیگه هم همین جورن.
مثلن این بیت از سعدی:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
یا این بیت از مولانا:
هست طومار دل من به درازی ابد
بر نوشته ز سرش تا سوی پایان: تو مرو
یا:
خنك آن قماربازی كه بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
اما یكی از چیزایی كه حافظ رو برای من خاص میكنه اینه به ندرت غزلایی داره كه تقریبن تمامش بیتالغزله. مثل غزل «پیش از اینت بیش از این اندیشهی عشاق بود» یا «سلامی چو بوی خوش آشنایی».
همین موضوع در مورد شعرای نوپرداز هم صادقه. مثلن شاملو:
از مهتابی
به كوچهی تاریك خم میشوم
و به جای همهی نومیدان میگریم
آه
من
حرام شدهام!
یا اخوان ثالث:
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
دكتر شفیعی كدكنی در كتاب «ادوار شعر فارسی» رسوب شعر رو در حافظهی خوانندگان یكی از ملاكای ارزش ادبی آثار گرفته (حتمن توجه دارین كه رسوب شعر در ذهن یه چیزه و عامدانه حفظ كردنش یه چیزه، گرچه خیلی هم تفكیكپذیر نیسسن). در واقع حرفیم كه من میگم همون حرف جناب استاده، با یه تفاوت. و در نتیجهی این تفاوت در تحلیل یه نتیجهی جدا هم به دست مییاد.
تفاوت در اینه كه من معتقدم اونچه دكتر شفیعی گفته معلوله، نه علت. علت این كه یك شعر در حافظه رسوب میكنه كه به طرز خاصی در میان كل اثر خودنمایی میكنه.
و اما نتیجهای كه از این موضو میخوام بگیرم اینه كه در خیلی از موارد، ساختار اثر هنری خیلی مهم نیست (یعنی مردم خیلی بهش توجه نمیكنن)، بلكه به اون بیتالغزل توجه دارن (و این خلاف نظر بعضی منتقداس كه خیلی رو ساخت تأكید میكنن، مث محمد حقوقی یا یه جاهایی رضا براهنی). اصولن ساختمند شدن اشعار جدید گاهی اونها رو زیادی پیچیده میكنه و اگه بندهای درخشانی نداشته باشن، برای خواننده مبهم میمونن.
مثلن خود من با وجود اینكه دو شعر «چلچلی» یا «ابراهیم در آتش» احمد شاملو رو خیلی دوس دارم و یه جاهاییش تو حافظهم رسوب كرده، ولی هنوز معنای كللی این دو شعرو نمیدونم. یعنی هنوز متوجه ساختی كه این دو شعر دارن (یا من فكر میكنم باید داشته باشن)، نشدهم.
بیتالغزل گرچه خودش اتكاش به خودشه و خودایستا و خودبسندهس، اما در اصل خیلی هم به بافت و زمینهای كه درش هست وابستهس و این بهخصوص تو سینما بارزتره، چون سینما اول بیننده رو به لحاظ حسسی تو یه حالت (مود؟) خاصصی قرار میده و بعد اون بیت الغزل رو رو میكنه. به همین خاطر از لحظههای درخشان فیلما گفتن حق مطلبو ادا نمیكنه، و علاوه بر اون خطر اینم هست كه صحنهها رو برای كسی كه فیلمو هنوز ندیده لو بده و لطف اونا رو از بین ببره.
به هر حال اگه دوس داشتین با بعضی لحظات درخشان مواجه باشین سهرنگ (آبی، سفید، قرمز) كیشلوفسكی رو ببینین.
آقا، این كه میگن عشق سن و سال و ملیت و مذهب نمیشناسه، راس گفتن. مثلن خود من، وسط جنگ غزه و اسرائیل (یا: جنگ حماس و رژیم اشغالگر قدس) و تو این هاگیر و واگیر و گیر و دار، عاشق «تسیپی لیوْنی» (Tzipi Livni) وزیر پنجاهسالهی امور خارجهی رژیم منحوس صهیونیستی شدهم. از بس كه تلویزیون ما نشونش داد و اینم جلو دوربین تلویزیون هی غمزه و عشوه و قر و قمبیل اومد و دلبری كرد.

آقا، منم خودم میدونم كه ما زیاد به هم نمییایم، ولی خب چی كار كنم دیگه، كار دله. یه نیگا به عكس خودم (همین عكس سمت چپ وبلاگ) میكنم كه شكل اعراب دوآتیشهم، بعد یه نیگایی هم به عكس محبوب نازنینم میكنم و میبینم نه، هیچ جوره انگار امیدی به وصال ما نیست (حالا خودمونیما، این دلبر بیوفای ما هم بیش از اون كه به اعقاب موسا و یعقوب و اسحاق شبیه باشه، شبیه اروپائیاس).
ای فریاد و فغان!
امون از عاشقی كه بد دردیه!
تقدیم به امیر،
به یاد ایام خوشی که با هم نسخهبازی میکردیم و این غزل تر و نغز رو تو جنگ شمس حاجی (۷۴۱ق) دیدیم و کلی خوشحال شدیم.
یادش به خیر.

پژمان.
یك. متأسفانه امروز كه به وبلاگ حامد سر زدم دیدم وبلاگش به هم ریخته: تمام مطالبش پاك شده و اسم وبلاگم شده «نتبثباد». ظاهرن بازم وبلاگش رو هك كردن.
دو. در نظرهای مطلب قبلی، پژمان خان تلویحن به این قضیه اشاره كرده بود كه ویزیت رواندرمانگرا خیلی زیاده (فك كنم الآن متخصصای خوب حدودن دییقهای هزار تومن میگیرن).
ایشاللا كه هیچ وقت هیچ مشكلی برا هیچ كسی پیش نیاد، ولی اگه خداینكرده یه وخ كسالتی پیدا كردین (مثلن همین افسردگیای خفیف)، یا كسی از اطرافیانوتون مشكلی داشت، من جایی رو بهتون معرفی میكنم كه قیمتهاش به نسبت خیلی مناسبتره، و جای معتبری هم هست، ولی كسایی كه شما رو ویزیت میكنن رزیدنت هستن نه متخصص (یعنی دستیار روانپزشكن، این افراد مدرك پزشكی عمومی رو دارن، الآن دارن تخصصشونو میگیرن). ویزیت یك جلسه هم ۳۵۰۰ تومنه. در صورت لزوم روانپزشك شما رو به مشاور (روانشناس) ارجاع میده.
اینم آدرسش:
خیابان ستارخان، خیابان نیایش، خیابان منصوری، جنب بیمارستان رسول اكرم، انستیتو روانپزشكی تهران.
تلفنهای درمانگاه: ۶۶۵۵۱۵۱۵ و ۶۶۵۵۱۶۱۶.
قبلش حتمن باید زنگ بزنین و وقت بگیرین.
سه. مطلب بعدی (كه من اسمش را گذاشتهام «یاد یاران») از من نیست، بلكه پژمان نوشتتش و از من خواست كه براش بذارم تو وبلاگم. شعر مال سرایندهی «ویس و رامین»ـه. لازم به تذكره كه پژمان خان معتقده كه ممكنه دكتر شفیعی كدكنی در شعر «دل من گرفت از این شب، در این حصار بشكن» (كه حبیب خوندتش) به نوعی تحت تأثیر شعر بالا بوده باشه.
بیماری افسردگی در بین بیماریهای روانی، از حیث همهگیری و شدت شبیه سرماخوردگی میمونه. منتها فرقی كه با اون داره اینه كه اكثر مردم نشونههای اونو درست نمیدونن، یا اگه هم بدونن از اعتراف به این بیماری واهمه دارن. در هر حال من خواستم این دفعه یه پستی بذارم كه لااقل یه سر سوزن فایده ای داشته باشه. اول تو اینترنت دنبال یه مطلب خوب در این مورد بودم، اما چیز دندونگیری پیدا نكردم (در هر حال اگه بعد از خوندن این مطلب كنجكاو شدین، میتونین مطالب نسبتن خوبی در این باره تو اینترنت پیدا كنین). اما مطلبی كه من براتون آوردهم از كتاب «زمینهی روانشناسی هیلگارد»ه، كه به نظرم از باقی مطالبی كه دیده بودم بهتره. مشخصات كامل كتابو آخر مطلب آوردهم:
«اكثر ما مردم گاهی وقتها احساس غم و رخوت میكنیم و به هیچ كار و فعالیتی رغبت نداریم، حتا به فعالیتهای لذتبخش. بروز نشانههای خفیف افسردگی، در واقع پاسخ طبیعی آدمی به فشارهای متعدد زندگی است. عدم موفقیت در تحصیل یا كار، از دست دادن عزیزان، یا آگاهی از این كه بیماری یا پیری توان آدمی را تحلیل میبرد، از جمله موقعیتهایی هستند كه اغلب موجب بروز افسردگی میشوند. افسردگی تنها زمانی نابهنجار تلقی میشود كه در عملكرد بهنجار اختلال كند و هفتهها بدون وقفه ادامه یابد. اختلالهای افسردگی نسبتن شایع هستند و حدود ۱۷% مردم در طول زندگانی یك دوره افسردگی حاد پیدا میكنند. [...].
هر چند افسردگی به عنوان اختلالی واحد در «هیجان و خلق» شناخته میشود، با این حال عملن چهار مجموعه نشانه و علامت در آن وجود دارد (نمودار [پایین ...]). علاوه بر نشانههای هیجانی و خلقی، نشانههایی در زمینههای شناختی، انگیزشی و جسمی و فیزیكی نیز در آن مطرح هست. اما برای آنكه تشخیص افسردگی برای كسی مطرح شود لزومی ندارد كه همهی چهار دسته نشانه در او وجود داشته باشد، بلكه هر چه نشانههای بیشتری از این چهار دسته در شخص باشد، اطمینان بیشتری خواهد بود كه گرفتار افسردگی شده است.

نشانههای اصلی اختلال شناختی به صورت افكار و اندیشههای منفی ظاهر میشود. در این قبیل مردم اعتماد به نفس بسیار كم میشود. خودشان را نالایق و ناشایست میدانند و خود را به خاطر خطاهایشان سرزنش میكنند. نسبت به آینده احساس ناامیدی دارند و در این كه بتوانند كاری برای بهبود حال خود انجام دهند تردید دارند. میزان انگیزش آنان كاهش یافته است به این معنا كه به فعلپذیر بودن [انفعال؟] تمایل پیدا كرده و قادر به راهاندازی كارها نیستند. [...]
نشانههای جسمانی و فیزیكی افسردگی شامل تغییر اشتها و اختلال خواب و خستگی و بیجان و رمق بودن است. فكرهای آدم افسرده بیشتر دربارهی خودش است تا دربارهی رویدادهای بیرونی و در نتیجه درد و رنج كوچكی را ممكن است بسیار بزرگ كند و نگران سلامت خود بشود.
با توجه به این تصویر از نشانههای افسردگی، این بیماری میتواند اختلالی فرساینده باشد. افسردگیهای شدید ممكن است بسیار طولانی شود. [...] در عین حال امیدهایی هم هست: به كمك دارو یا رواندرمانی دورههای افسردگی را میتوان بسیار كوتاه كرد و از رویداد مجدد بیماری جلوگیری به عمل آورد».
منبع:
متن كامل زمینهی روانشناسی هیلگارد، نویسندگان: ریتا ال. اتكینسون، ریچارد سی. اتكینسون، ادوارد ای. اسمیت، داریل ج. بم، سوزان نولن هوكسما؛ مترجمان: دكتر محمدنقی براهنی و دیگران، چاپ دوم ویراست جدید، ۱۳۸۵، تهران: رشد؛ صفحات ۵۳۶ و ۵۳۷.
دوست عزیز، جناب رضا خان ـ دامت افاضاته ـ با استفاده از فضای وبلاگ نازی خانم پاسخی بر كامنت من نوشتهن. بنده اظهار نظر كرده بودم كه «به نظر من نسل بعد از ما، بافرهنگتر و فهمیدهتر از ما هستن»، و ایشون مخالفت خودشون رو با این نظر، با ذكر دلایلی ابراز كردهن.
من حرفامو تو دو بخش مییارم: اول فرهنگ، بعد موسیقی.
با وجود این كه سعی كردم خیلی رودهدرازی نكنم، نوشتهم خیلی طولانی شد. تنها توصیهای كه میتونم بهتون بكنم اینه كه اگه حوصله ندارین نخونینش، قول میدم هیچچی رو از دست نمیدیدین!
فرهنگ:
ـ بنده بحثی بر سر معنی واژهی «نسل» ندارم. اگه هم چیزایی در این مورد نوشته بودیم من باب شیطنت بود، وگرنه هم خود نازی میدونس منظورش از نسل چیه، هم ما منظور اونو درك كرده بودیم.
ـ اختلاف نظر اساسی من و رضا خودشو در این بند از نوشتهی اون به خوبی نشون میده:
«من واقعا در حیرتم که تو چطوری از این موضوع که "نسل جدید چون به کامپیوتر و اینترنت دسترسی داره و بهترین فیلمهای سینمایی روز دنیا رو می بینه و ایکی ثانیه هم موسیقی رو دلش بخواد گوش میده" تونستی نتیجه بگیری که "فهمیده تر و با فرهنگ تره"؟؟!! اگه اینطور باشه که الان باید ملت آمریکا ـ جایی که تقریبا هیچ محدودیتی (در زمینههای اعتقادی و فرهنگی و سیاسی) وجود نداره ـ بافرهنگترین و فهمیدهترین ملت دنیا باشه. در صورتی که همهمون میدونیم این طور نیست.
مگه اینکه مثل کلمهی نسل، اینجا هم در مورد معانی "فهم و فرهنگ" اختلاف داشته باشیم.
از نظر من هیچ ارتباطی بین فهم و شعور و فرهنگ با دسترسی به اطلاعات، گوش دادن بهروز موسیقی، دیدن بهترین فیلمهای دنیا با کیفیت dvd، داشتن سواد بصری یا خوردن کرانچیپس وجود نداره».
بله، من بر خلاف رضا معتقدم كه ملت آمریكا اگه فهمیدهترین و بافرهنگترین مردم دنیا نباشن، قطعن و یقینن یكی از چند تا كشور اول هستن (در كنار فرانسه و اینگیلیس و آلمان و ...).
احتمالن مشكل ما اینه كه تعریف یكسانی از فرهنگ نداریم. یعنی شاید من به یه چیزی میگم فرهنگ و رضا به یه چیز دیگه میگه. نمیدونم.
از نظر من فرهنگ ارتباط مستقیمی با امكانات مادی و مسائل اقتصادی داره.
به نظر میرسه ایشون فرهنگ رو بیشتر مترادف با «اخلاقیات» میگیره. اما به نظر من اخلاقیات هم بیش از اون كه به فرهنگ مربوط باشه، ارتباط تنگاتنگی با مسائل اقتصادی داره.
از نظر من فرهنگ یه جامعه میتونه تركیبی از این موارد باشه: شعر، ادبیات داستانی، سینما، نقاشی، مجسمهسازی، موسیقی، علوم مختلف (فیزیك و شیمی و ...، و علوم زیربناییتر مث فلسفه و روانشناسی)، قوانین اجتماعی، نظم، رفاه اجتماعی، آداب اجتماعی، سلامتی روحی روانی مردم جامعه، ... و حتا خود اخلاقیات.
بله، آمریكا كشور بزرگترین جنایتكاراس، كشور پـورنوگرافی، كشور موسیقی رپ، كشور هیپیها و پانكها و ولگردها، كشور اسلحه، كشور هزار و یك جور فساد و آلودگی دیگه؛
اما آمریكا كشور سینما هم هست، كشور برندگان نوبل ادبیات و فیزیك و شیمی و زیستشناسی و اقتصاد و صلح هم هست، كشور هاروارد و استنفورد هم هست، كشور نظم و قانون و هزار و یك چیز دیگه هم هست.
من فكر میكنم این یه نوع واكنش جبرانی از طرف نسل ماست كه میبینه داره از نسل بعد از خودش عقب میفته. صراحتن بگم این یه نوع حسادت به نسل جدیده كه همه چی رو خیلی راحت میتونه داشته باشه (لااقل راحتتر از ماها).
هر نسلی برای خودش هنجارهایی داره كه به اون خو میكنه. و بعد كه میبینه نسلهای بعدی دارن از اون هنجارها دور میشن، احساس خطر میكنه و نسل بعدی رو به بیمحتوایی و بیفرهنگی متهم میكنه. الآن اگه پای صحبت پیرمردا بشینین، همین چیزایی رو دربارهی ماها میگن كه رضا در مورد نسل بعدی میگه: این كه جوونای قدیم یه جور دیگه عاشق میشدن و این كه حرمتها یه جور دیگه بود و این كه زن خونه تو سرشم میزدی صداش در نمیاومد و بچهها جلوی پدر مادرا پاشونو دراز نمیكردن و یه خرده هم احتمالن از لاتبازیاشون میگن و از این كه با چه مشقتی زندگی میكردن و این كه فكر میكنن جوونای جدید همه تنبل و نازنازین و سختی نكشیدهن و از این حرفا. یعنی از همین حرفا كه ما هم داریم میزنیم.
این یه دیدگاه قدیمیه كه متأسفانه به نسل ما هم رسیده كه «هر چی برای به دست آوردن چیزی بیشتر زحمت بكشی، بیشتر قدرشو میدونی». اما این گزاره یه چیزی رو در نظر نگرفته و اون اینه كه هر چیزی ارزش معینی داره، و لازم نیست ارزش هر چیزی رو بیشتر از اونی كه هست بپردازی. موسیقی یه ارزش معینی داره، چرا باید پیدا كردن یه آلبوم (مثلن از پینك فلوید) این قدر سخت باشه كه اون آلبوم برامون حالت قداست پیدا كنه؟ چرا باید برای دوست شدن با جنس مخالف و عاشق یه دختر یا پسر بودن این قدر سختی بكشیم كه یه عشق تبدیل بشه به تمام زندگیمون؟
بله، برای كسی كه تو اردوگاهای كار اجباری آلمانا باشه، یه تیكه نون خشك كپكزده این قد ارزش داره كه شاید به خاطرش آدم هم بكشه. ولی آیا ارزش واقعی «یه تیكه نون خشك كپكزده» همینه؟ و آیا من گناهی مرتكب میشم وقتی كه به راحتترین صورت غذای چرب و چیلمو میخورم (بدون این كه به ارزشی كه داره فكر كنم) و بعد میرم میشینم فلان فیلمو میبینم یا فلان موسیقی رو گوش میدم؟ و بعد فرصت و فراغت اونو پیدا میكنم كه با فكر نسبتن آزادتری به كتاب خوندن، یا دیدن یه دوست یا خوابیدن برسم؟
وقتی ما برای به دست آوردن چیزی بیش از حد زحمت بكشیم، وقت و انرژی دستیابی به خیلی چیزای دیگه رو از دست میدیم. طبیعیه كه كسی كه توی اردوگاه كار اجباریه، فرصت یا امكان پرداختن به هنر و فرهنگ رو نداره. حتا امكان پرداختن به اخلاقیات رو هم نداره، و سختیها نه تنها اونو آبدیدهتر نمیكنن بلكه روز به روز بیاخلاقتر و بیهویتتر و مضمحلتر میكنن. فقر اقتصادی بزرگترین دشمن اخلاقیاته. در حدی كه میتونه ارزش جون یه آدمو به اندازهی یه تیكه نون كپكزده بكنه.
توی جامعه هم همین طوره. شرط لازم برای كسب فرهنگ و حفظ اخلاقیات شرایط مساعد مادی و وجود امكاناته. بله، اینا «شرط كافی» نیست، ولی «شرط لازم» هست. بدون دیدن فیلم یا گوش كردن موسیقی نمیشه كارگردان یا موسیقیدان شد، ولی خب این دلیل نمیشه كه هر كی فیلم ببینه و آهنگ گوش كنه، هنرمند بشه. اما در دسترس بودن این چیزا قطعن احتمال پیدا شدن هنرمندای جدیدو بیشتر میكنه.
توی نسل خود ما هم خیلیا بودن كه به دلیل رفاه اقتصادی (یا داشتن شعور اجتماعی) خیلی از چیزایی رو كه ما نداشتیم داشتن، و الآنم خیلی خیلی از ماها جلوترن.
دید ما نسبت به نسل بعدی یه خرده تعصبآمیزه. منی كه سی سالمه نباید خودمو با یه پسری كه بیسسالشه مقایسه كنم. میتونم بیس سالگی خودمو با الآن اون مقایسه كنم، اما این كار باز هم یه اشكالی داره: متأسفانه ذهنیتی كه ما از سنین نوجوانی و جوونی خودمون داریم ذهنیت غلطیه. وقتی ما داریم راجب بیسسالگی خودمون فكر میكنیم، داریم یه بار با ذهن الآنمون خاطرات مبهم اون موقه رو بازسازی میكنیم. در نتیجه خاطرات اون موقه رو با یك ذهن سیساله درك میكنیم. در حالی كه اگه از ما در اون سنین فیلم میگرفتن و الآن بهمون نشون می دادن، میدیدیم كه اون موقهها هم خیلی خردمند و فرزانه نبودیم.
من خودم یه خواهرزاده دارم به اسم تینا. الآن حدود سیزده چاهارده سالشه. سرش به كار و بار خودش گرمه و درسشو میخونه. یكی دو سال كلاس نقاشی رفته و رنگوروغن میكشه. عاشق فیلمم هست و دائم با مامانباباش میره سینما یا سیدی فیلمای ایرانی رو میخره. الآن هم موبایل داره واسه خودش، هم كامپیوتر.
تینا قرار نیس میكلانژ بشه، قرار نیس دو روز دیگه مهرجویی یا كیارستمی بشه، قرار نیس چون موبایل و كامپیوتر داره آپولو هوا كنه، حتا من نمیتونم بگم از من وقتی سیزده سالم بود بهتره یا بافرهنگتره (یا وقتی به سن من برسه از من بهتر میشه؛ گرچه به نسبت من، اونم امتیازات خاص خودش رو داره)، ولی قطعن اینو میتونم بگم كه به نسبت تینایی كه ممكن بود سال ۵۷ دنیا بیاد خیلی بافرهنگتر و فهمیدهتره و اینو هم میتونم بگم كه به طور كلی یه دختر فهمیده، مؤدب، باشعور و دوستداشتنیه.
نسل جدید پر از این تیناهاس. منتها بین بقیهی همنسلیهای خودشون پنهان شدهن.
موسیقی:
ـ دربارهی موسیقی و اشعارش، چون موضوع خیلی سلیقهای میشه و صحبت هم به درازا میكشه چیز زیادی نمیگم، ولی فقط میخوام یه نكته رو بهش اشاره كنم: رضا اشاره كرده كه اشعار بعضی آهنگای جدید خیلی تند و تیزه، حتا تا حد پـورنوگرافی رفته. میخوام بگم این خیلی هم غیر طبیعی نیس. قرار نیس ما این اشعارو تو خیابون فریاد بزنیم (حالا مگه اشعار ابی و داریوشو تو خیابون فریاد میزدیم؟)، یا زیر لب زمزمه كنیم. قرار هم نیس با این شعرا گریه كرد یا عاشق شد. میشه این آهنگا رو شنید و فقط خندید. مث یه جوكی كه خیلی ركیكه ولی بامزهس (اصلن جوك بامزهی باادبی، در حكم نادر كالمعدومه).
توی همین آمریكا، هم بهترین فیلمای هنری هس، هم نافرمترین فیلمای پـورنوگرافی. هر كدومم مخاطبا، یا استفادههای خاص خودشو داره. شعرای آهنگای جدید هم مخاطبا و استفادهی خاص خودشو داره. برای سرگرمی و خندهس.
حالا فرضن من و پژمان كه وقتی تنها هستیم ركیكترین فحشا رو به هم میدیم (به استثنای فحشای خانوادگی البته) و آبنكشیدهترین چیزا رو در موردش حرف میزنیم، با شنیدن این آهنگا از را به در میشیم؟ یا جناب دكتر ادبیاتی كه وقتی پشت فرمون ماشین میشینه به خلقالله فحش چارواداری میده با این آهنگا ذوق ادبیش كور میشه؟!
از زمانی كه من به اول دبستان رفتم بچهها در مورد ركیكترین چیزا حرف میزدن تا دورهی راهنمایی كه به هم فحش خوار و مادر میدادن. الآنم اكثر مردم جامعه خوراكشون فحشه؛ و خب فحش به نوعی باعث آرامشه. برای جوونا هم خوندن آهنگایی در مورد مسائل ممنوعه، یا گوش كردن همچی چیزایی، یه نوع تخلیهی روانیه.
ـ نود و پنج درصد آهنگای ایرانی جدید (چه لسآنجلسیها، چه داخلیها) رو كه گوش میدم، انگار یه خوانندهی واحدی برای دههزارمین بار داره یه آهنگو میخونه. صداها همه مث هم، ملودیها عین هم، تنظیم آهنگا عین هم، شعرا همه مث هم، حتا گاهی قیافهها هم عین هم! ابتذال واقعی اینه! بابا صد رحمت به ساسیمانكن، من كه خیلی با آهنگ پارمیداش حال كردم. لااقل این بندهی خدا فهمیده كه امروز مردم اسم دخترشونو فقط لیلا و نسترن نمی ذارن، تو دخترا «پارمیدا» هم پیدا میشه.
حالا خداییش شعر این آهنگ مبتذلتره یا آهنگ «پریوش» جلال همتی كه از قراین بر مییاد كه برای یه رقاصه یا روسپی گفته شد؟ مردم آهنگای جلال همتی رو گوش میدن و میخندن و میرقصن و خدابیامرزی براش میطلبن، ولی وقتی به ساسیمانكن بدبخت میرسن تف و لعنش میكنن!
پینوشت:
بنده میتونم به عنوان یه پیرمرد پونصدساله به شماها گیر بدم كه: اهه! جوونای این دوره و زمونه رو نیگا كن! شعر حافظ و سعدی رو ول كردن، ترانههای داریوش و ابی و فرهادو بهش میگن شعر، با اینا عاشق میشن و گریه میكنن!
جواب جوان سیساله به این پیرمرد پونصدساله اینه كه: حافظ و سعدی جای خودشون، این خوانندهها هم جای خودشون.
جواب جوون بیسساله هم به ماها میتونه این باشه كه: ساسیمانكن جای خودش، ابی و داریوش جای خودشون، حافظ و سعدی هم جای خودشون.
آیدین آغداشلو در مصاحبهش از تابلویی به اسم «رستاخیز» از نقاشی به اسم «بوش» اسم برده بود. كنجكاو شدم كه برم ببینم این تابلو چه جوریه. اولش فكر میكردم «بوش» لابد یه نقاش معاصر آمریكاییه! اما بعد فهمیدم كه نه خیر!
هیرونیموس وان آكِـن بوس (/ بـُس/ بوش)، [Hieronymus Van Aeken Bosch] یه نقاش هلندیه كه حدود ۱۴۵۰ تا ۱۵۱۶ میلادی زندگی میكرده (دایرةالمعارف هنر؛ رویین پاكباز).
در بین تابلوهاش اثری به اسم «رستاخیز» پیدا نكردم، یحتمل منظور جناب آغداشلو «داوری واپسین» (Last Judgement)* بوده:
عكس به واسطهی سایت flickr.
برای دیدن تابلو در اندازهی بزرگتر روش كلیك كنین (احتمالن باید از فیلترشكن استفاده كنین، اینم آدرس تصویر بزرگتر: http://farm2.static.flickr.com/1344/1347644792_0e2e7dec93_o.jpg).
تابلوی «داوری واپسین» یه «نقاشی سهلته»س، یعنی «سه تختهنگاره یا نقشبرجستهی به هم پیوسته. [...] دو قطعهی جانبی روی قطعهی میانی تا میشدند، و غالبن سطح پشتی آنها نیز مصور بود» (دایرةالمعارف هنر). تصویر بالا فقط لتهی میانی اثره. در دو طرف این لتهی میانی، بهشت (در سمت چپ بیننده) و دوزخ (در سمت راست بیننده) قرار دارن. وقتی این دو لت روی تابلوی اصلی بسته بشن، پشتشون تصویر دو تا از قدیسین هست (برای دیدن بخشای دیگهی این تابلو می تونین به گالری اینترنتی هنر (Web Gallery of Art) رجوع كنین).
تو یه بخشی از این تابلو یه كسی هست كه كلاهخودی شبیه كلاهخودای سربازای آلمانی جنگ جهانی دوم داره كه خیلی برای من جالب بود:

اما تابلوی جالبتر بوش، «باغ لذات دنیوی»ـه (یا: باغ خوشیهای زمینی/ Garden of Earthly Delights)، كه اونم یه نقاشی سه لتهس. در تصاویر پایین، تابلوهای درونی و بیرونی نقاشی دیده میشه:
تصاویر از ویكیمدیا. در این اندازه تقریبن هیچ چی از این تابلو دیده نمیشه. حتمن برای دیدن جزئیات تابلوها روی تصویر كلیك كنین.
تابلوهای بیرونی لتههای كناری ظاهرن جهان رو بر اساس نجوم (/ هیئت) قرون وسطایی نشون میده. هم داخل و هم بیرون این نقاشی سهلتی شگفتانگیزه، و همه به این اشاره كردهن كه خیلی شبیه كارای سوررئالیستی قرن بیستمه.
* «بنابر متون عهد جدید، حضرت مسیح در روز بزرگ خشم الهی [روز قیامت؟] انتخاب میان نیكان و بدان را تحقق میبخشد. [...] هنرمندان قرون وسطا سلسلهمراتب معینی را در تجسم این صحنه رعایت میكردند: مسیح در وسط و بالاتر از حواریون و فرشتگان، و اینان نیز بالاتر از آدمیان؛ بهشت در سمت راست و دوزخیان در سمت چپ. [...]» (دایرةالمعارف هنر، ص۹۸۲).
یكی از بیاساسترین حرفهایی كه شنیدهام این است كه اگر فردوسی نبود زبان فارسی از بین میرفت و فردوسی زبان فارسی را زنده نگه داشته است. ظاهرن این خیال باطل از این بیت فردوسی نشئت گرفته است كه:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده كردم بدین پارسی
و حضرات ادبا این اغراق شاعرانه را مطابق حقیقت شمردهاند و به خورد خلقالله میدهند.
اصولن بررسی این كه چرا فلان زبان از بین رفته است یا نرفته است در حوزهی كار «زبانشناسی اجتماعی» (یا: جامعهشناسی زبان) است و از تخصص من خارج است. حتمن تحقیقاتی در این زمینه صورت گرفته كه من از آنها بیخبرم (به فارسی كه فكر نمیكنم، اما به زبانهای فرنگی حتمن موجود است). اما من هم چیزهایی كه به ذهنم میرسد را میگویم.
اولین چیز كه به ذهنم میرسد این است كه رابطهی زبان رسمی و ادبیات رابطهی ناشی و منشأ (یا علت و معلولی) است. یعنی اول یك زبان به حالت رسمی (یا نیمهرسمی) در میآید و گویشوران بسیار پیدا میكند و اهمیتی كسب میكند، بعد یك عدهای مینشینند و با این زبان آثار ادبی پدید میآورند. این رابطه بالعكس نمیشود. یعنی زبان ابتدا به ساكن اهمیت خود را از آثار ادبی اخذ نمیكند.
زبان فارسی هم از این قاعده مستثنا نیست. ابتدا به دلایلی اجتماعی و سیاسی اهمیتی كسب كرده و بعد آثاری به این زبان به وجود آمدهاند. خب، بعد از اسلام گویشهای مختلفی در میان مناطق مختلف ایران وجود داشته است كه بالقوه امكان داشت آثاری به هر كدام از این زبانها پدید آید. دلیلی كه باعث شد زبان فارسی (/ دری) نسبت به سایر زبانها برتری نسبیای پیدا كند به نظرم دو چیز بود:
یك. زبان دری در دورهی پیش از اسلام نیز زبان معیار گفتاری بود و پس از اسلام هم در مناطق گستردهای هنوز زنده بود.
دو. پادشاهان نخستین سلسلههای مستقل پس از اسلام، فارسیزبان بودهاند.
این امر به ترویج نسبی زبان فارسی انجامید.
بنابراین وقتی مثلن سلطان محمود غزنوی به سلطنت میرسد و دستگاه تبلیغاتی او نیاز به آثار ادبی در توجیه و تبلیغ نظام محمودی دارد، زبانی كه بهترین پتانسیل را برای نفوذ در بین مردم دارد، همین زبان فارسی است. زبان تركی ـ كه زبان مادری سلطان محمود بوده ـ در بین مردم ایران مخاطبی ندارد و زبان عربی هم تنها به كار خواص میآمده. كما این كه در دورهی وزارت حسن میمندی زبان اداری و نامهنگاریها عربی بوده است، اما زبان عربی زبانی نبوده كه درباریان برای گفتوگو با هم از آن استفاده كنند یا خود غزنویان آن را بفهمند (لازم به ذكر است كه خود غزنویان از دل حكومت سامانیان بیرون آمده بودند و پرورشیافتهی دربار آنان بودند، بنابراین فارسی را به خوبی میفهمیدند. من حتا مطمئن نیستم كه آیا غزنویان تركزبان بودهاند یا فقط نژادشان ترك بوده است).
از قراین بر میآید كه عربیدانی وظیفهی منشیان و ادبای دربار بوده است، مثلن بیهقی اشاره میكند كه یكی از نامههای خلیفه را بونصر مشكان فیالمجلس ترجمه میكند و برای شاه و سایر درباریان میخواند. این كه بیهقی در تاریخ خود اشعار عربی را نقل میكند یا بوسهل زوزنی ـ كه بیهقی به فضل او معترف است ـ به عربی شعر میسراید، دلیل بر این نمیشود كه سایر درباریان عربی میدانستهاند (و گمان میكنم این امر در طی قرون آتی هم به همین صورت بوده است و عربیدانی كماكان برای ایرانیان یك مزیت خاص بوده است، نه امری فراگیر؛ چنان كه حافظ میگوید: اگرچه عرض هنر پیش یار بیادبی است/ زبان خموش، ولیكن دهان پر از عربی است؛ و پیداست كه حافظ به عربیدانی خود تفاخر میكند، كما این كه در همان عهد سلطان محمود هم منوچهری دامغانی به عربیدانی خود تفاخر میكند: من بسی دیوان شعر تازیان دارم ز بر/ تو ندانی خواند «الا هبی بصحنك فاصبحین»).
بله، میگفتم كه تركی مخاطبی نداشته و عربی هم زبانی همهفهم نبوده و در میان سایر زبانها و گویشهای ایرانی فارسی شیوع بیشتری داشته و كمابیش دارای ادبیات غنیای شده بود. این است كه محمود غزنوی به مداحان فارسیگوی خود عنایتی میكند و در حمایت و جذب آنان میكوشد. كما این كه فردوسی هم لااقل در دورهای از زندگی خود، خود را ناگزیر از این دیده است كه شاهنامه را به سلطان محمود تقدیم كند، چون در آن زمان كس دیگری نبوده است كه بتواند یا بخواهد از شعر فارسی حمایت كند (خود فردوسی هم جایی میگوید كه اطرافیانش پس از شنیدن اشعارش فقط بهبه و چهچه میكردهاند و هیچ كمك مالیای به شاعر نمیكردهاند: نیامد جز احسنتشان بهرهام/ بكفت اندر احسنتشان زهرهام// حیی قتیبه است از آزادگان/ که از من نخواهد سخن رایگان؛ و این نشان میدهد كه فردوسی توقع مادی از اطرافیانش داشته و همچین فیسبیلالله هم شعر نمیگفته، و در واقع شعرهایش را از همان اول هم میفروخته و شاعری شغل او بوده و میخواسته از این راه امرار معاش كند؛ و این افسانهها كه او فقط به فكر زنده كردن تاریخ ایران از جیب خودش بوده خیالات حضراتی است كه فكر میكنند شعرا دل و روده و زن و بچه ندارند، یا فكر میكنند كه شعرا هوا میخوردهاند و كف دفع میكردهاند).
در همین دوره است كه ابوریحان از نوشتن به فارسی ابراز ملالت میكند و غر میزند كه گرچه زبان مادریش خوارزمی است و فارسی هم بلد است، اما زبان عربی را از آن دو تای دیگر برای مقاصد علمی بهتر میداند؛ و باز در همین عهد است كه ابنسینا تقریبن تمام كتابهای خود را به عربی مینویسد.
پس چه چیز باعث شده كه این دو گاه به فارسی كتابی بنویسند؟
پاسخ این است: خواهش (و در واقع فرمان) درباریان؛ و آن چه باعث شده بود كه درباریان چنین درخواستی داشته باشند این بود كه این زبان را میدانستهاند، و این كه این زبان را میدانستهاند این بوده كه این زبان بین مردم رواج داشته.
پس مرحلهی نخست این بوده كه عدهای فارسی میدانستهاند، بعد اینها خواستار تدوین و تألیف آثاری به فارسی شدهاند و بعد عدهای در پی كسب درآمد یا شهرت یا حتا بالاجبار آثاری به فارسی تدوین كردهاند.
باز تأكید میكنم كه حرف اصلی و اساسی و كلیدی من در این مطلب این است كه «پدید آمدن آثاری به زبان فارسی خود معلول این بوده كه گویشوران زیادی به این زبان وجود داشته، و نه علت آن».
ادبیات بخش بسیار بسیار كوچكی از زبان است كه كاربرد آن منحصر به افراد اندكی از جامعه است. بخش وسیع و همهگیر زبان بخشهایی است كه به برآوردن حوائج روزمره اختصاص دارد و مربوط به خوردن و خوابیدن و كار كردن و ارتباطات و توصیف جهان پیرامون است. به خصوص در قرون گذشته كه تعداد باسوادان جامعه بسیار اندك بوده است، و تأثیر ادبیات بر زندگی و زبان مردم از این هم كمتر.
بنابراین آثار ادبی تأثیری فرضن در زبان هزاران (و بلكه میلیونها) خراسانی آن دوران كه به دری سخن میگفتهاند نداشته است. و این كه ما امروزه هنوز به فارسی سخن میگوییم در درجهی اول نتیجهی آن است كه میلیونها آدم در طی این سالها شبانهروز به فارسی سخن گفتهاند و به این زبان اندیشیدهاند و از فحش خوارومادرشان تا خرید مایحتاجشان و سخنان عاشقانهیشان به این زبان بوده.
این است كه خیلی خیلی بیلطفی است كه كار بزرگی كه به دست میلیونها نفر انجام شده است، با سادهانگاری هر چه تمامتر به یك نفر نسبت بدهیم و از او یك بت بسازیم (چه بسا اصلن نمیدانند چه كار عظیمی را دارند به آن بیچاره نسبت میدهند).
در این تردیدی نیست كه شاهنامه فردوسی نیز در بقای زبان فارسی (و نه اشاعهی آن) مؤثر بوده است (كما این كه مكالمات تكتك فارسیزبانان اعصار گذشته در این امر تأثیر داشته)، اما درباب آن نباید اغراق كرد.
این كه میگویند فرضن شاهنامهخوانی در بین عوامالناس نیز رایج بوده، دلیلی بر اهمیت شاهنامه نیست. قصههای پریان و سمك عیار و حسین كرد شبستری و یوسف و زلیخا و داستانهای حضرت سلیمان هم بین مردم رایج بوده. وانگهی این داستانها برای كسی جالب است كه زبان آن را بفهمد. یعنی اگر كسی فارسی نداند لذتی از شاهنامهخوانی نمیبرد. مثل این میماند كه كسی بیاید بیخ گوش من اشعار گوته و شكسپیر و پوشكین را بخواند. معلوم است كه هیچ لذتی نمیبرم، بلكه ملول هم میشوم. نكتهی دیگر این است كه آیا این كار باعث میشود من آلمانی و انگلیسی و روسی یاد بگیرم؟
روزی من از دهنم در رفت و لیچاری بار اندی و همتایان لسآنجلسی او كردم. آقایی شاكی شد كه همینها كه شما این جور در موردشان حرف میزنید در آمریكا زبان فارسی را بین نسل دوم ایرانیان زنده نگه داشتهاند. من به خود آن شخص جواب دیگری دادم، اما بعدن به دوستان خودم گفتم كه اگر موسیقی تأثیری در اشاعهی زبان داشت من كه الآن سالیان سال است دارم موسیقی خارجی گوش میكنم باید انگلیسیام فول شده باشد! در حالی كه هنوز «ام» و «ایز» و «آر» را هم درست بلد نیستم.
طبیعی است كه مثلن یك آدم قرن پنجمی هم كه به گویش محلی خود تكلم میكرده و اموراتش با آن میگذشته هیچ وقت نمیآمده برای این كه شبها شاهنامه گوش كند برود فارسی یاد بگیرد! (وانگهی از كی و كجا یاد بگیرد؟)، كما این كه امثال بنده كه هفتهای دو سه تا فیلم دبش هالیوودی میبینیم نمیرویم به خاطرش انگلیسی یاد بگیریم.
پس اگر در ایران شاهنامهخوانی رواج داشته ـ كه من در همینش هم تردید دارم ـ خودش معلول این بوده كه عدهی زیادی فارسیزبان در میان اقشار فرودست جامعه وجود داشتهاند كه دنبال سرگرمی میگشتهاند، و این قدر بودهاند كه شاهنامهخوانی برای نقالان صرفهی اقتصادی داشته باشد كه خواستهاند از این راه امرار معاش یا در هر حال كسب درآمدی كنند.
نكتهی دیگر این است كه اشعار پیشینیان و همعصران فردوسی نیز كمابیش همین تأثیر را بر بقای زبان داشته است؛ و اگر بخواهیم منصفانه نگاه كنیم باید بگوییم خدمتی كه شخص سلطان محمود غزنوی به زبان فارسی كرد بیش از هر كدام این شاعران بوده است. همین طور كه امروز هم میبینیم، فرهنگ از جامعهای كه قدرت سیاسی و اقتصادی بیشتری دارد به سایر جوامع نفوذ میكند. پس باید ممنون و مدیون نبوغ سیاسی سلطان محمود و مدیریت و كفایت او بود كه حكومت نسبتن مقتدری پدید آورد و به ترویج علم و ادب پرداخت.
باید بگویم هنوز هم همین طور است و زبان فارسی پشتوانهاش میلیونها ایرانیای هستند كه به فارسی حرف میزنند، اما هنوز كه هنوز است نمیدانم چرا ادبا خیال میكنند زبان فارسی ارث پدرشان است كه بهشان رسیده و این قدر چرند میگویند و غلط ننویسیم و درست بنویسیم میكنند كه حال آدم را به هم میزنند.

برای دیدن این مصاحبهی جالب و خواندنی میتوانید اینجا را ببینید. من قصد داشتم متن مصاحبه را برایتان بگذارم تا كارتان راحت شود، ولی در این سایت نوشته شده بود كه برای همچو كاری باید با آنها همآهنگ كنم، كه من هم حالش را نداشتم. ولی بخشی از این مصاحبه را كه راجب فیلم «سنتوری» است برایتان نقل میكنم تا ببینید كه افراد دیگری هم هستند كه در مورد این فیلم با من همعقیدهاند:
«... هر چه که [منتقدان] دربارهی سینمای معاصر ایران مینویسند، به نظرم یک جور وطنپرستی الکی و آبدوغخیاری است. در مملکت ما که کسی فیلم خوب نمیسازد. گاهی میبینم که همین مجلهی فیلم دربارهی یک فیلم مزخرف و پرت و رکیک و فیلمفارسی به معنای واقعی، پرونده درست میکند. ده تا منتقد مجله هم هر کدام یک صفحه مینویسند که فلان جایش این جوری بود و بهمان جایش اون جوری بود!...
منظورتان کدام فیلم است که این جوری است و مجلهی فیلم در بارهاش پروندهای تدارک دیده؟
من فیلم خوبی نمیبینم...، طرف فیلم بد ساخته، مماشات معنا ندارد. باید فیلمش را پاره پاره کنند. شوخی ندارد. چون اینجا مسئلهی فرهنگ مملکت در میان است. تا این که مبادا دل فلانی بشکند. چند وقت پیش سنتوری مهرجویی را دیدم حالم بد شد. یکی از بدترین چیزهایی بود که من دیدم. هیچ جا هم تا به حال نظرم را نگفتم. چون بلافاصله متهم میکنند که بله!... این هم با مخالفین این فیلم همداستان شده؛ این یک توطئه است» (با مقداری تصرفات ویرایشی).
از پست قبلیم تا امروز یك ماه گذشت. نمیدونم بگم زود گذشت یا دیر گذشت. همه میگن زمان زود میگذره، ولی من گاهی حس میكنم زمان این قدر كش مییاد و طول میكشه كه كلافه میشم. آره، وقتی به مطلب قبلیم نیگا میكنم كه مال یه ماه قبله میگم: اوه! عین برق گذشت. ولی وقتی فك میكنم میبینم كه لحظه لحظهی این روزهای نكبتی عین قطرههای زهر تو كامم چكیده.
فعلن از هیچچی راضی نیستم، از هیچچی لذت نمیبرم، فكرم دائم تو هزار و یك جهت در جولانه و افكار مزاحم موذی عین بارون نیشتر به ذهنم میباره. دلم میخواد دائم غر بزنم، دائم سر همه داد بكشم، بپرسم كه دنیا رو كه میتونستن خوب و قشنگ درست كنن چرا ریدن توش؟ چرا همه چی خرابه؟ چرا هیچچی سر جای خودش نیس؟ چرا این قد همه چی مزخرفه؟ چرا این قد همه چی نكبته؟ اه اه اه ... !
به قول خودم و جناب فرهنگ برهمنی ـ دوست اخیرالذكرم ـ شدهم «عین سگ ِ پیر ِ پست ِ گر ِ گرسنه» و عین سگم دوس دارم پاچه بگیرم. آخ كه چه قد دوس دارم مثلن این مانیتور پیش رومو بلن كنم بكوبم زمین بتـّركه، یه خرده دقّدلیم خالی بشه!
نمیدونم، فكرم به جایی نمیرسه، مستأصلم.
اصلن ولش كن بابا، بیخیال، همین جوری كه این یه ماه گذش، بقیهی عمرمونم میگذره و ریق رحمتو سر میكشیم و به درك واصل میشیم و ...،
خلاص!
خیلی در موردش فكر كردم،
به این نتیجه رسیدم كه بهترین راه برای این كار اینه كه لولهشو بذارم رو پیشونیم و ماشه رو بكشم ...
ولی شما اصلن نگران نباشین؛
رابعن كه تفنگه خرابه،
ثالثن كه فشنگم نداره،
ثانین كه منم كه خوابم،
اولن كه من اصلن تفنگ ندارم.
بعدالتحریر:
یک. بعد از نوشتن سطر سوم این نوشته، دوست عزیزم فرهنگ خان برهمنی به من زنگ زد و دلم از شنیدن صدایش پر كشید.
ای آفتاب خوبـان میجوشد اندرونم
یك ساعتم بگنجان در سایهی عنایت
دو. هنرمندا زندگی رو واسه ما تحملپذیرتر میكنن. تا حالا صدای دمیس رو شنیدین؟
گفتم یه مطلب كوچولویی راجب كوبیسم بنویسم تا ببینین كه كوبیسم همچین چیز عجیب غریبی نیس، فقط اسمش یه خرده ترسناكه!
تعریف خیلی دقیق و شستهرفتهای از كوبیسم نمیشه داد. یه دلیلش اینه كه مرز دقیقی بین سبكای مختلف هنری وجود نداره و یه اثر واحد ممكنه در چند سبك مختلف بگنجه. مسئلهی دیگه اینه كه من فكر میكنم اصولن تعاریف سبكای مختلف هنری چندان دقیق نیسسن. وقتی من دو سه تا كتاب رو برای دیدن تعریف كوبیسم نیگا كردم، دیدم كه خود محققای خارجی هم در تعریفشون از سبكای مختلف كاملن با هم همعقیده نیسسن.
من یه تعریف خوب برای كوبیسم دارم: كوبیسم یعنی سبك پیكاسو در بعضی از نقاشیهاش! (خود هنرپژوها هم كه اومدن كوبیسمو تعریف كنن در نهایت اومدن ویژگیهای آثار پیكاسو رو بیان كردهن). البته باید اینو هم بگم كه كوبیسم در واقع ابداع مشترك پیكاسو و دوست نقاشش «ژرژ براك»ـه.

پیكاسو، زن گریان (۱۹۳۷). عكس از سایت گالری اولگا. این سایت ۲۶۰ نقاشی از پیکاسو داره.
و اما بعضی ویژگیهای كار پیكاسو (و براك):
ـ ما وقتی به اشیا نگاه میكنیم فقط یك سمت اونا كه رو به ماس رو میبینیم. طبیعتن نقاشا هم وقتی میخوان یه تصویر طبیعی از یه چیزی بكشن فقط یه سمت اونو نشون میدن. اما پیكاسو گاهی یك شیئو همزمان از چند زاویه نشون میده و در موارد زیادی نمای تمامرخو با نیمرخ تركیب میكنه. (مثلن در تصویر بالا صورت زن از پشت دسمال هم دیده میشه، یا در تصویر پایین سینههای زن در جهت مخالف بدنش دیده میشه).
ـ پیكاسو اكثر موضوعات نقاشیشو به اشكال اصلی هندسی (مث دایره و مثلث) تجزیه میكنه.
دونستن این نكته هم بد نیس كه «كوبیسم» در اصل یعنی «مكعبگرایی» (cube: مكعب») و ظاهرن این اسمو یه منتقد هنری به اسم «لویی وُسـِل» به تمسخر روی این سبك گذاشته.
ـ پیكاسو در كشیدن شكلا اغراق میكنه و اونا رو دفرمه نشون میده.
پیكاسو، ماری ترز والتر (۱۹۳۷). عكس از گالری اولگا.
علاوه بر اینا یه سری ویژگیهای دیگه هم در كار اونا هس، مث استفاده نكردن از سایهروشن برای سهبعدی نشون دادن اشیا، یا زمختی و خشونت (و سادگی) در آثار اونها (و بیتوجهی به ظرایف)، یا رنگهای تند و غیرطبیعی اونها.
من فكر میكنم بعضی از ویژگیای كوبیسم تو سبكای دیگه هم هست، مثل اغراق در شكلها و دفرمه كردنشون. برای نمونه یه اثر از پل گوگنو براتون انتخاب كردم كه بیشباهت به كارای كوبیستس نیست، اما سبك گوگن كوبیسم نیست (یه چیزی تو مایه های سمبولیسم، امپرسیونیسم و اكسپرهسیونیسم! باور كنین من هنوز نفهمیدم سبك كارای گوگن چیه و فك میكنم خود هنرپژوهای خارجی هم هنوز توش موندن! و این یكی از مواردیه كه منو به این فكر میندازه كه اصولن سبكای هنری تعریف خاص و دقیقی ندارن).

پل گوگن، بخشی از پرترهی خودنگاشت نقاش با هالهی نور (۱۸۸۹). عكس از ویكیپدیای انگلیسی.
به طور كلی من فك میكنم ویژگی اصلی كوبیسم همون دو مورد اوله (دیدن از چند زاویه، تجزیه موضوع نقاشی به اشكال اصلی هندسی). به همین دلیل برام قابل تصوره كه آثار كوبیستیای وجود داشته باشن كه: یك. بدون اغراق و دفرمه كردن باشن؛ دو. به ظرایف توجه كرده باشن و نقاشی ظریف و لطیف باشه؛ و سه. رنگا طبیعی و ملایم باشه. ولی تا به حال چنین اثر كوبیستیای رو ندیدهم یا متوجهش نشدهم (همینه كه فكر میكنم به جای تعریف كوبیسم بر اساس ویژگیاش باید بهش گفت «سبك پیكاسو و براك» چون كارایی كه اون دو تا كشیدن الزامن تمام اون چیزی نیس كه بالقوه در كوبیسم موجوده).

اینم یه اثر نسبتن كوبیستی تقریبن لطیف!
پیكاسو، رؤیا (۱۹۳۲). عكس از سایت abstractart.20m.com.
بعد التحریر:
یك. پیكاسو طراح بسیار چیرهدستی بوده و آثار زیاد و متنوع و بعضن بسیار زیبایی داره، و در سبكای خیلی متفاوتی كار كرده، نمیدونم چرا همه چسبیدهن به كارای كوبیستیش. اینم یه چن نمونه از نقاشیهای متفاوت:

لوئیس میگوئل دومینیگن گاوباز (۱۸۹۷). عكس از سایت «گالری اولگا».
پیكاسو این نقاشی را در شونزدهسالگی كشیده. عكس سانسور نشده، از اولش همین ریختی بودش!

آكروباتباز روی توپ (۱۹۰۵). عكس از سایت گالری اولگا.
من این نقاشی رو خیلی دوس دارم، بهخصوص فیگور پسربچهی (دختربچه؟) روی توپ و شادابی اون كه در تقابل با بدن مصمم و چهرهی سرد مرد قرار گرفته. به پسزمینهی تابلو هم نگا كنین تا یك زن و بچه و یك سگ و یك اسب رو ببینین. تابلو تركیببندی خیلی قشنگی داره. ببینین كه چه جوری این چیزها در كنار هم درون این كادر قرار گرفتهن.

پرترهی آمبروسه والار؟ (۱۹۱۰). عكس از سایت www.artchive.com (این تابلو در سایت «گالری اولگا» هم هست).
این یه تابلوی كوبیستیه. اونو با تابلوی بعدی مقایسه كنین. تصویر این شخص به قلم پل سزان و اگوست رنوار هم موجوده. برای دیدن اونا می تونین به ویكیپدیای انگلیسی مراجعه كنین. تو ویكیپدیای لهستانی علاوه بر این نقاشیها عكسی هم ازش هست. برای دیدن عكس اون در سال ۱۹۳۲ میتونین این جا رو ببینین.

پرترهی والار (۱۹۱۵). عكس از سایت www.michaelnewberry.com.

پرترهی اولگا در صندلی دستهدار (۱۹۱۷). عكس از سایت «گالری اولگا».
منابع:
ـ پیكاسو چهگونه پیكاسو شد؟؛ ریچارد مولبرگر؛ ترجمهی مژگان رضانیا؛ چ اول؛ ۱۳۸۵؛ تهران: نشر نی.
ـ دایرةالمعارف هنر؛ رویین پاكباز؛ چ۳؛ ۱۳۸۱؛ تهران: فرهنگ معاصر.
ـ سیودوهزار سال تاریخ هنر؛ فردریك هارت؛ ویراستار هرمز ریاحی (جمعی از مترجمان)؛ چ اول؛ ۱۳۸۲؛ تهران: پیكان.
ـ مدخل «كوبیسم» در ویكیپدیای فارسی.